تبليغاتX
شکر شکن شوند همه طوطیان هند


علی الحساب تا یادم بیاد اون داستان چی بوده این واقعه تلخ و شیرین رو یادآوری می کنم تا هم از شما کمک بخوام و هم شما کمی بخندید.


از وقتی اومدم هند( آغازگر خیلی از خاطرات من این جمله است!) من هم مثل فرهنگ هندی ها جوراب پوشیدن رو گذاشتم کنار.

خوشبتانه اینجا به دیگر جاذبه های بدن زن توجه می کنند تا انگشتان بی ریخت و مچ پا!

اما امان از روزی که من بخوام برای تیپ خاصم جوراب پا کنم و یا برم ایران!


از بس جوراب پا نکردم یادم رفته که جوراب قابلیت گم شدن داره!! می دونستید اینو؟؟؟


هر روز خدا رو وقتی ایران بودم دنبال جورابم می گشتم و شانس آوردم که خواهرم دو جین جوراب داشت تو کمدش و من هر دفعه می رفتم سراغ جوراب های نوش.

خلاصه ما اینیم دیگه از شدت خوشی جوراب هامون هم یک بار مصرفند!

دقیقا یک بار مصرف! چون وقتی از پام در می آوردم اصلا یادم نمی موند کجا گذاشتمشون!

خواهرم می گفت خوب بگذار یک گوشه! من هم می گفتم من می گذارم یگ گوشه ولی کدوم گوشه اش یادم نیست!!


الان هم همینطوره. تو خونه خودم هم چندین گوشه دارم که لنگه گوله شده جورابی درش مدفونه.

و هر بار هم که من جفت های سالم رو کنار هم جور می کنم از خوشحالی نعره شادی سر می دم!


خوب می تونید حدس بزنید که کمال همنشین هم اثر می کنه دیگه!!

بله جوراب های محسن رو هم  باز من گم می کنم!!


نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388  توسط سمیه  | 



سرم به کار خوبی گرمه که براتون سر فرصت می گم.

اما.. یک مطلب با مزه رو که کاملا بیسد آن فکت ( هر کی بتونی این عبارت رو درست بخونه یک جایزه پیش من داره، بوس هم نیست چون باید همه شمول باشه!) بود و من تا اومدم تایپ کنم یادم رفت!


خوش باشید و خندون.

په. نون.

خوشحالم که هنوز هم استعدادهای نهفته هستند که خدا قسمت نکرده فرار کنند!!

بله گزینه based on fact صحیح است!

این مسابقه برنده نداشته و همه شما عزیزان برنده هستید!

حالا هر کسی که آدرسش رو بده من براش یک یادگاری از هند می فرستم.


باز هم په.نون:

من هنوز یادم نیومده!!

نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388  توسط سمیه  | 


پارسال شاید همین روزها بود که بین بیم و  امید بودم. می تونید به پستهای اون موقع مراجعه کنید.

بوی حج داره میاد.

بوی معرفت آدم

بوی گلستان ابراهیم

بوی غدیر محمد


این بخش پایان بخش این سفرنامه حجم می شه.

امیدوارم سال دیگه این موقع از همه تون برای حج بعدی خداحافظی کرده باشم و یا شما از من برا حجتون خداحافظی کرده باشید.

روز بعد رو به انجام طواف نسا و کمی خرید گذروندیم. چند تا روسری و تسبیح خریدیم که گمون نکنم آمّی رسیده باشه به کسی بده چون بعد از برگشت ما ددی ما( مادربزرگ) فوت می کنه.

 

طواف نسا رو در حالی انجام دادیم که بزحمت تونسته بودیم خودمون رو توی حیاط جا بدیم. همه اومده بودند اعمال نهایی رو انجام بدهند. ما کجای این دایره قسمت بودیم؟ درست لب دیوار حرم. یعنی همونجا که پله داری می ره بالا و وارد رواق ها می شی.

طواف و نمازش رو انجام دادیم و به هم حلال شدیم. دوباره گفتیم بریم به کعبه دست بزنیم. هر چهار رکن رو ببوسیم، خدا رو بغل کنیم و برگردیم.

باز بسختی رسیدیم به رکن شامی. اونجا توی نوبت پشت سر مردم ایستاده بودیم تا راه باز بشه و نوبتمون بشه بریم رکن رو ببوسیم. همون موقع مرد درشت اندامی که جلومون بود برگشت پرسید انگلیسی می دونیم یا نه. ازمون خواست تا کمکش کنیم و هلش بدیم روی دیوار تا بالا بره.

ما هم همین کار رو کردیم به محسن گفت من رو نگهدار من هم تو رو نگه می دارم.

مرد رفت بالا و محسن هم دو دستی نگهش داشته بود. من هم با یک دستم به محسن کمک می کردم تا طرف نیفته رو مردم که اگر می افتاد زیر دست و پا له می شد.

مرد تا رفت بالا پیرهنش رو بالا زد و سینه و شکمش رو چسبوند به دیوار. دستهاش رو هم تا جایی که می تونست روی دیوار کشید و زیارت کرد.

اومد پایین و به محسن کمک کرد تا بالا بره.

واقعا محسن خدا رو بغل کرده بود. دلش نمی اومد بیاد پایین.

وقتی اومد رفتیم سراغ رکن یمانی...

علی رو بوسیدیم و از خداحافظی کردیم تا سفر بعدی.

رسیدیم به رکن حجر السود. صف پر ازدحامی بود. من ترسیدم برم چون همه مرد بودند. محسن گفت برم ولی من نرفتم. قرار شد من برم توی رواق بشینم تا محسن از زیارت رکن برگرده. اومدم از رکن رد بشم که جمعیت من رو هدایت کرد به سمت در کعبه...

همچین جاهایی، بلند قدی رو قدر می دونید. روی نوک شصت پاهام ایستادم و قشنگ دستم رو به چهارچوب در خونه خدا کشیدم. دستم تسبیحی بود که  از کربلا و توسط همکار عزیز ساداتی رسیده بود. قبلا هم با همین تسبیح عمره اومده بودم. تسبیح رو به جوونی دادم که جلوم ایستاده بود و ازش خواستم به دیوار های قاب در بماله.

دستم چسبیده بود به پاشنه در. نمی خواستم ول کنم.

نمی خواستم برم.

می خواستم ثابت کنم بنده کنه ای هستم که می خوام پاشنه در خونه خدا رو از جا بکنم تا منو ببخشه.

تا حجّم رو با تمام کاستی ها و لغزشهام قبول کنه.

تا حج اول و آخرم نباشه.

تا خدا به همه عزیزام، خانواده خودم و محسن،خود محسن، دوستانم و خانواده هاشون، درگذشتگانمون بخصوص مامانم رحم کنه و ما رو نبخشیده و گناهکار از این دنیا نبره.

دعای سختی کردم. ولی برام شیرین بود.

شاید از معدود دعاهایی که فرزند در حق پدر می کنه.

از خدا خواستم تا بابام حج نرفته از دنیا نره. تا خدا بابام رو بعد از 120 سال مرگ با عزت و عاقبت بخیری بده.

سخت بود این دعا.

بخصوص که همون روز ها هم به یاد پدر ساره بودم و هر جا رفتم اولین بیماری که تو ذهنم می اومد بابای ساره بود.

 

ازش خواستم به حق کرمش بابام رو تو رحمت خودش غرق کنه. همونطور که بابام مثل دسته گل از ما مراقبت کرده خدا هم دنیا و آخرت بابام رو گلستان کنه.

 

برای همه دوستام دعا کردم. به خیلی ها گفتم که کنار در یادشون بودم. خیلی از خواننده های اینجا حتی.

برای این دعا کردم که این سال سال آخری باشه که نگاهمون به در بسته است..

 

محسن از زیارت رکن که اومد رفتیم رکن عراقی روهم بوسیدیم. هجر اسماعیل رو بسته بودند و نشد اونجا نماز بخونیم.

اومدیم تا از باقیمانده ساعاتمون استفاده کنیم.

رفتیم طبقه سوم یا همون پشت بوم خدا.

حتما برید. اونایی که ماه رمضون یا ایام حج قسمتتون می شه اون طبقه رو فراموش نکنید.

 

چشم کم میارید از ابهت منظره. حس می کنید این تصویر توی کادر چشم و درک مغزتون نمی گنجه.

برای دیدنش حرص می زنید. از هر گوشه که می زنید می خوایید دوباره ببینیدش.

 

 

تصمیم گرفتیم زیارتمون رو با دعای زیارت آل یاسین تموم کنیم. نه تو مفاتیح موبایلم و نه توی کتابهایی که همراهمون بود این زیارت وجود نداشت. محسن هم خیلی دوست داشت که بخونه.

بلند شدم و دوری زدم واز یکی از خانوم های ایرانی کتاب دعاشو گرفتم. روبروی کعبه، مقابل درش نشستیم و زیارت آل یاسین خوندیم. اول یک دور به انگلیسی ترجمه کردم و خوندم و بعد هم به عربیش.

 

حرف زدیم، درد دل کردیم، عهد بستیم، یادآوری کردیم، تشکر کردیم، خجالت کشیدیم، قهر کردیم، آشتی کردیم، گریه کردیم، خندیدیم، آه کشیدیم،صدا کردیم، نشستیم، ایستادیم، نگاه کردیم، دعا کردیم...

تا خدایا سفر، سفر آخرمون نباشه،

خدایا مشتاقان این زیارت رو هر چه زودتر دعوت کن

خدایا ایران ما رو از شر بدخواهان محافظت کن

خدایا بزرگان ما رو طول عمر عنایت کن

رفتگانمون رو بیامرز

فرزندانمون رو صالح قرار بده

ما رو فرزندانی صالح برای پدر و مادرمون قرار بده

دینمون رو از شر دنیامون حفظ کن

عزیزانمون رو سلامت و موفق کن

جوانانمون رو خوشبخت و سعادتمند کن

لحظه ای به قدر هر ناچیزی که برای خودت معلومه ما رو به حال خودمون رها نکن

ما گناهکاریم ولی رحمت تو از گناه ما بیشتره

خدایا عیوب ما رو بپوشان

آبروی ما رو نریز

در لغزش ها دستمون رو بگیر

...

ما رو خیلی منتظر نگذار که خسته شدیم از اینکه چشم به در باشیم تا بیاید...

 

 

زیارت رو خوندیم. همه کسانی که شماره تلفنشون تو موبایلم بود رو دعا کردم. اونایی هم که نبود رو باز دعا کردم.

دعا کردم خدا محسنم رو از من نگیره و بی اون به هیچ سفری نرم.

با حسرت، غصه، درد و آرزو از کعبه برگشتیم... مثل کسی که عزیزی رو از دست داده باشه در ناباوری انتهای سفرمون بودیم.

به هتل برگشتیم. چمدون ها رو بستیم و سوار اتوبوس ها شدیم.

به جده رسیدیم. تا 52 ساعت بعدش در شهرمون باشیم و با بیماری سنگین هردو مون و نگاه هایی که منتظرمون نبودند، غریبانه و بی هیچ چاووشی خوانی وارد خانه ای بشیم که تا دو روز دیگر بزرگی را بدرقه دیار فانی می کند.

 

ان شاالله که خداوند از روی بزرگیش و نه خلوص عملمون، عبادتمون رو پذیرفته باشه. نسلمون رو هم از این زیارت بهره مند کنه تا شاید بتونن سلاممون رو به عزیزش برسونند.

 

پایان

 

نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388  توسط سمیه  | 



از کاری که به تازگی مشغولش شدم و شاید براتون ازش بگم برگشتم خونه. سر راه رفتم مادر کِر تا چند تا لباس بچه برای بچه های دوستانم تو ایران بپسندم.

به لطف غدد چربی فراوانی که دارم هر روز موهام چرب می شه و باید حمام کنم. بعد از اینکه از یک ترافیک سنگین جان سالم بدر بردم خسته اما با لبخند می رسم خونه. بارهای همیشگی رو خالی می کنم و به مانجو که همیشه با ذوق به من سلام می ده دست تکون می دم.

وارد خونه می شم و بعد از کمی استراحت و بجا آوردن قضای نهارم می خوابم. هول هولکی پا می شم می بینم کمتر از 40 دقیقه به غروب مونده.

نماز رو دو دستی می زنم تو کمرم و به آماده کردن کارهای فردام می پردازم.

یک عالمه کدو سرخ می کنم و تمام وجودم بوی کدو می گیره.

محسن هم تو راهه و می دونم که خیلی خسته است.


بُعد لتسکنوا الیهام رو می شه. به کمک خلال دندونهایی که از دوستم گرفتم ابروهام رو رنگ می کنم. رنگ و رخم باز می شه.

میرم یک دوشی می گیرم لسیون های بدن و صورتم رو می زنم، موهای کوتاهم رو درست می کنم،  لباس مرتبی می پوشم و عطر زده با ته آرایشی منتظر می شم مرد خونه ام بیاد و نظر بده امروز چه گُلی هستم.

میاد خسته ولی شاد و خندون. رمز عبور که همون بوس باشه رو دزدکی تا راجیو همسایه روبروییمون ندیده می زنه.

با دیدنم گل از گلش می شکفه و اون عطر لتسکنو الیها رها می شه.


کلماتی رو می گه که هر زن 80 ساله ای هم با شنیدنش احساس جوونی می کنه.


که تو زیباترین زن روی زمینی...


* از این کوهسار آهویی می گذرد

گیسوانش را شانه می زد و می گذرد



نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388  توسط سمیه  | 



در دو مورد زیر به هیچ وجه زیاده روی نکنید:

موز

انجیر

اولی منجر به مصرف دومی می شود.


به عمل امروز ثابت شد!

نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388  توسط سمیه  | 



بدین وسیله از کلیه عزیزانی که ما را در دستیابی به رتبه n ام در نظرسنجی بانوان وبلاگ نویس یاری کردند صمیمانه قدردانی می شود!

بدیهی است این مهم حاصل سرچ هایی چون "شکن" ، "معدل زیر ده کنکور"،" هند و کتلت اسفناج با سیب زمینی" و دعای راضی کردن خانواده داماد"می باشد.

امید آنکه با سرچ کردن عبارات هچل هفت بیشتر به این وبلاگ راه یافته و ما را از تعجب هر چه بیشتر برخوردار نمایید!!


نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388  توسط سمیه  | 


 

اگر دوست دارید دو ساعت شاد و پر از شور رو بگذرونید این پست رو خونده و به توصیه هاش عمل کنید!

یادمه پارسال تی وی هند آگهی یک سی دی موسیقی رو با نام مامامیا  پخش می کرد. من هم فکر کردم فقط آهنگه و جدی نگرفتمش تا همین دو هفته پیش که دیدم این تی وی عزیز داره فیلمش رو نشون می ده! محصول ۲۰۰۸ و با بازی محبوبترین بازیگر زن از مریل استریپ.

اول یک کم از علاقه ام به مریل بگم. نمی دونم چرا اینقدر از این زن خوشم میاد. از بازیش از سبکش از رفتارش و از اینکه تو هر سنی باشه زیباست.

بماند که بیشترین رکورد دریافت جوایز بازیگری رو داره و بیشترین رکورد وفاداری به پیمان همسری با یک نفر!

فیلم فیلمی موزیکاله و به نظر من تو دنیا ۳ تا فیلم موزیکال هست اولی بانوی زیبای من با بازی اودری هپبورن دومی الیور تویست  که نمی دونم کی بازی کرده سومی هم این فیلم.

هر ۳-۴ دقیقه یک ترانه می خونن و ترانه ها هم از ترانه های گروه آببا هستند.

 

خیلی خیلی شاد.

داستان در باره دختری است که برای روز ازدواجش سه نفر از کسانی رو که احتمال می ده یکیشون پدرش باشه به دعوت می کنه. مواجهه مادر دختر با این سه نفر  با مزه است.

شاید بگم بعد از آهنگهای کریس دی برگ قشنگترین آهنگهای غربی که شنیدم مال همین فیلم-گروه آببا بوده.

تماشاش رو از دست ندید که چند روزی به شما شادی تزریق می کنه..بخصوص با این شرایط با حال ایران.

نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388  توسط سمیه  | 



یاد یه جکی قدیمی ولی با مزه افتادم كه طبقه معمول دست پخت همشهری های ماست.
همشهری ما داشته تو اتوبان همت میرانده كه از رادیو پیام میگن رانندگان عزیز لطفا توجه فرمایید. یک راننده دیوانه در مسیر خلاف در حال حرکت میباشد لطفا احتیاط کنید.
همشهری هم در حال رانندگی داد میزنه بابا جان یک نفر چییه ! این همشون دیوانه آن !
اینو گفتم كه چی؟ آهان:
دیروز ماشین بزرگ رو برداشتم و با دوستم و دختر کوچولوش ره افتادیم سمت خونی امی .
تو راه داریم از تشابهات با مزه ی بین اسامی و آواهای بین زبان هندی  و فارسی  میگیم و میخندیم. متاسفانه چون همشون بی ادبی هستن نمیتونم اینجا بگم!
خوش خوشان داریم میریم كه یه دفعه  یک موتوری میپیچه جلو ما و کم مونده بود با ما شاخ به شاخ بشه. چند عدد فحش رانندگی نثارش کردیم كه باز دیدیم همه دارن میپیچن جلومون!! نگو همشون دیوونن!!

آقا و خانوم گلی كه شما باشید داشتم با دنده ۴ تو خیابون یه طرف میراندام! تازه طلبکار!!
همین كه خیابون رو پیچیدم راست دیدم یه افسر پلیس به من  اشاره  کرد كه بزنم کنار.
من هم از وقتی كه هند اومدم هیچ اقدامی برای گواهینامه هندیم نکردم و با انتهای اعتماد به نفس بدون تصدیق پشت فرمون دست راست میشینم!
کلا پر رو تا از اونی هاستم كه بگم کاری رو نمیتونم!

من هم فراموش کردم هندم و به خیال ایران زدم کنار. هرچند كه دوستم كه از خواننده های این وبلاگ وزینه داد میزد گاز بده برو  چراغ سبزه!
اما ما چون میخواهیم بطور قانونی حقمون رو بگیریم زدیم کنار.
و برای آولین بار در عمرمون وقتی پلیس رسید دم ماشین دست به مرتب کردن روسری نبردیم! بله ما هم این اضطراب رو داریم!
خلاصه پلیس اومده سر خوش از اینکه میخواد یه توریست و خارجی رو تلکه کنه به من میرسه.
منم حساس! لبخند زدم و کلی زبون ریختم! گفت ورود ممنوع مییای!! گواهینامه کارت ماشین! گفتم چی کار کنم جمله بسازم!!؟(البته نگفت و من نگفتم فقط گواهینامه خواست!)
من هم با اوج مظلومیت مثل  پوس تو شرک بهش نگه کردم و گفتم  قربان خونه جا گذاشتم!من تازه اومدم به این شهر و به خیابون ها وارد نیستم جدا نمیدونستم!

خوشگل باشی خارجی باشی ماشین شاسی بلند هم سوار باشی یه خوشگل هم کنارت باشه دیگه دلت میاد به خاطر نداشتن گواهینامه جریمش کنی؟
افسر دیگه رو با لبخند صدا میزنه. مثلا   یخش دیر آب میشه. با اخم  میگه ۵۰۰ روپی به خاطره نداشتن گواهینامه جریمه میشی. تازه علاوه بر اون جریمه  خلافت هم هست. من هم دوباره پوس شدم و گفتم قربان به خدا شوهرم من میکشه اگر بفهمه جریمه شدم! میگه باید دقت میکردی. خلاصه به دلایل بالا فقط ۱۰۰ تا من باب زیر سبیلی رد کردن خطا از من میگیره و یه  قبضه الکی میده دستم. من هم با افسردگی و خنده میگم قربان امروز خونمون کشتار میشه!!

خندون و من عرق ریزون به جوک گفتنمان ادامه میدیم!
خلاصه این روز ها دیوونه زیاد شده تو شهر! مراقب باشید!!

نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388  توسط سمیه  | 



پس از اینکه بنا به دلایلی که شاید بعدا بگم مدت چند شبی از دیدار روی گل محسنمان دور ماندیم و در عمل ثابت شد که وقتی می گوییم فضایی برای مانور دلمان( همون تنگ شدن) باقی نمانده، تصمیم گرفتیم امشب را دوتایی به خوشگذرانی بپردازیم.

در همین راستای خیلی با حال و باز در راستای مشت محکم کوبیدن بر دهان استکبار جهانی( آمریکا! دقیقا از این کلمات تو اس ام اس ارسالی از انجمن اسلامی استفاده شده) در سال روز بالا رفتن از دیوار خونه مردم و بعدا هم ..خوری با هزاران توجیه ،سری هم به پیتزا هات زدیم و یک عدد پیتزا هات، ترتیلای مرغ، نون سیر دار و پپسی در رگ آئورت نواختیم!!


خلاصه زندگی بهتر از این نمی شه؛ زندگی یی یی یی یی! روز دیدار اومده پیتزامون از فر اومده!!!

صفا کنید و  حسر کشید و خوش باشید

که در طریقت ما تک خوریست ناگفتن!!

بند تبونی بود، می دونم!!

پست فردا رو از دست ندید که حسابی خنده بازاره!!

نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388  توسط سمیه  | 



یکی که خیلی عاشقه با " دعای راضی کردن خانواده داماد" به وبلاگم رسیده!!

طفلی باید خیلی کارش گره خورده باشه!

خلاصه بدونید در کنار دیگر هنرهای بیشمار مهندس کوکب خانوم شکرشکن دعا نویسی و سحر و جادو، انداختن مهر کسی بر دل کسی را هم اضافه کنید!!


نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388  توسط سمیه  | 



این است که من بازی کریکت را بفهمم و بدانم که ساچین چه نعمت بزرگی برای تیم ملی هند است.. و وقتی با پاکستان بازی دارند انگار آخرین و تعیین کننده ترین نبرد برای تصاحب جامو و کشمیر است.


شرج: ساچین

باز از آرزوهایش این است که من بازی فرمول یک را درک کنم، عظمت مسیر پرپیچ و خم پیست ابو ظبی را دریابم و هضم کنم که بلیط 10000 درهمی این نمایش یعنی الماس کوه نور!

 

و من همچنان در گمراهی به سر می برم..!

شرح: پیست ابوظبی

نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388  توسط سمیه  | 



4 تایی من و محسن و برادر شوهر عزیزم و خواهر شوهر کوچیکه عزیز رفتیم بیرون گردش. شام رو هم رفتیم یو اس پیتزا و دیدیم که نمازمون داره قضا می شه.

جنگی رسیدیم خونه. محسن و خواهرش پریدن توالت ( جداگانه!!! این خونه پدر محسن 4 تا سرویس داره) من هم پریدم روی لپ تاپم و فوری بلاگفا رو باز کردم.

برادر شوهر جان ماشین رو گذاشته تو پارکینگ و اومده تو.

می بینه من نشستم پای لپ تاپ، با خیال آسوده و راحت دارم کامنت می خونم.

یک دفعه می گه:

wow! bhabi! you read your namaz so fast!!

 یعنی:

اوه! زنداداش!! نمازت رو گولّه خوندی؟؟؟

من هم.. مرخصی ماهانه ام رو طی می کنم. یادم نبود این گل پسر زن نداره تا توجیهش کنه!

الکی لپ تاپ رو بستم و گفتم الان دارم می رم!!!

په.نون

من موندم تو كار اين مردا! تمام چم و خم اون كار رو مي دونن ولي اين مرخصي رو نه!!

نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388  توسط سمیه  | 



دیدید چه حالی می ده آدم وبلاگ خودش رو بخونه؟؟!!

گاهی خودم هم از حرفهای خودم خنده ام می گیره!!


همشهری ما رو دیدند داره می خنده. پرسیدند برای چی می خندی؟ گفت برای خودم یک جوکی تعریف کردم که تا بحال نشنیده بودم!!


نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388  توسط سمیه  | 


 

 خوب ختم انعام دیروز برگزار شد.

یکی از دوستام مهمونم بود که اون رو هم همراه دختر کوچولوش بردم. سر راه قرار بود یک امانتی برای محسن بگیرم که بخاطر اشتباهات نقشه یابی توفیق پیدا کردیم تعداد بسیاری از چراغ های قرمز شهرمون رو زیارت کنیم!

در نتیجه اینکه آخر های ختم رسیدیم. تا وارد شدم صاحب خانه ازم خواستم برم کنار میکروفن بشینم و من هم بخونم. خانمی که داشت با صوت زیبایی می خوند یکی از ایرانیانی بود که با یک هندی ازدواج کرده بود و از بستگان ما هم می شد. صاحب خانه دوباره به من گفت برو میکروفن رو بگیر بخون.

از آنجا که قبلا بهتون گفتم که اینجا موقع قرآن خوندن بزن بهادر می شن به خانوم گفتم من نمی تونم بهش بگم تو نخون بده به من!

گفت برو کنار میکروفن بشین به خانومه بگو!

من هم کمی معذب شدم و رفتم کنار میکرفن نشستم. اون خانوم هم بعد از مدتی گفت میخوای بخونی؟ گفتم اگر اجازه بدید.

اینطوری من هم 2-3 صفحه آخر سوره رو خوندم.

بعد که تموم شد دعای توسل خونده شد و بعدش هم تبرکی سرو شد.

البته اینجایی که رفته بودم یک سالن حسینیه بزرگ بود که به خوبی اداره می شه. سفره های یک بار مصرف رو انداختند و پاستا سرو کردند. در واقع آش پاستا بود! یک چیزی بین سوپ ماکارونی  خود ماکارونی.

 

مراسم مذهبی رو به اختصار گفتم.

اینجا مکانی مانند حسینیه  خیلی زیاد به چشم می خوره. به این مکان ها عاشور خانه می گن.

توی عاشور خانه چند تا علم و از این علامت هایی که شکل دست هستند گذاشتند. بیشتر اوقات هم ماکتی از ضریحی از امامان رو هم اونجا نگه می دارند.


تعصب بسیار بسیار شدیدی روی این علم های دست شکل دارند. روی کلمه بسیارش تاکید می کنم چون افراطی که پیدا کرده به حالت بدعت جاهلی در اومده. اگر بدونند زنی عذر شرعی داره و می خواد به این علم دست بزنه آشفته و عصبانی می شن. حتما باید برن و به علم دست بکشن و بتبرک کنند و کسی هم که اینکار رو نمی کنه به چشمشون یک بی ایمان یا حداقل سست ایمان میاد.

اسلام این مردم( البته بیشتر تشیع چون سنی ها به تبرک و حضور قداست فردی در کنار قداست خداوند قائل نیستند) تا حد زیادی تحت تاثیر  بت پرستی هندوئیسم قرار گرفته. البته این نظر و برداشت منه و وقتی هم برای چند نفر گفتم رد نکردند.


خانه های که ساخته می شوند در کنار در ورودی یک اشکاف- درگاهی یا اتاقک کوچکی دارند که بت های متنوعشون رو اونجا قرار می دن. و در واقع معبد خانگی شون می شه. روی بت حلقه های گل به نام گارلان( Garlan)   می گذارن که خیلی هم خوشبو هستند. عودو عنبر هم می سوزونند.

حالا این اتاقک تو خونه مردم شیعه اینجا هم وجود داره. با این تفاوت که  بجای بت چند تا از این علم ها و یا پرچم های مذهبی مثل یا حسین و یا ابولفضل و ... گذاشتند. عود سوز هم هست و همان گارلان ها رو هم از علم ها آویزون می کنند. هر کسی که وارد خونه می شه اول علم رو زیارت می کنه، دست می کشه و دستش رو به صورتش می ماله و علم رو می بوسه. هر کسی هم که حاجتی داشته باشه یک ریسه کوچک از گل رو به علم آویزون می کنه.  مثل دخیل بستن ما. کنارش هم شمع هست تا اگر خواستند روشن کنند.

من برای تولد حضرت فاطمه به جشنی تو خونه پدربزرگ خانواده دعوت بودم. توی این جشن چند تا علم رو وسط اتاق قرار داده بودند و با روبان و ریسه های گل تزیینش کرده بودند. به نظر من دقیقا همون تزیینی که روی بت های هندو دیده می شه.

بعد این علم ها رو توی یک سینی- مجمعه بزرگی گذاشته بودند که داخلش پر بود از النگو های پلاستیکی.

هر کسی هم که وارد می شد معمولا دسته النگویی در دستش بود که به این مجمعه اضافه می کرد.

روغن دانی هم کنار این النگو ها هست که حاوی روغن صندله.

بعد از جشن همه تلاش می کنند تا خودشون رو به علم ها برسونند و اونها رو بلند کنند. علم که می گن همین دست هاست که سبکند شاید نیم کیلو. بعد هم با احترام روی دست این علم ها رو دست به دست می گردونند.

النگو ها رو هم هر کسی به نیتی بر می داره که معمولا برای دختران دم بخت بر می دارند و معتقدند باعث بخت گشای می شه.

آمی یک مشت برای من و خواهر هام برداشت!!  بعد هم یواشکی برای اینکه بزودی ما بچه دار بشیم ان شا الله!!!( از نظر ایشون چون با تاخیر مواجهیم!) کمی از روغن رو به شکم، پشت و روی قفسه سینه ام مالید! به امید یک هوای تازه تر!! من هم خنده ام گرفته بود و با خودم می گفتم اگر ایران بودم و مادر شوهرایرانیم این کار رو می کرد چه غوغایی به پا می کردم من!!

صحبت علمه برگردیم به موضوع.

 

گفتم که توی هر خونه ای محرابی یا اتاق عبادت هست. توی این اتاق مطلقا نباید با کفش وارد شد. من این فلسفه توسل و تبرک به علم رو نمی فهمیدم. الان هم نمی فهمم و تونستم محسن رو مجاب کنم که کار عبث و باطلیه.

درسته که تو محرم توی دسته ها ما پرچم ها رو می بوسیم ولی قداست بی اندازه بهشون نمی دیم.  از نظر مردم اینجا علم قطعا متبرکه. بایداحترامش رو نگه داشت. از نظر من کمی توش جهالت دیده می شه.

یادمه اولین بار که من و محسن می خواستیم بریم مسافرت مادر محسن از ما خواست بریم به همون اتاق نمازخانه. من هم دو روز بیشتر نبود که عقد کرده بودم و اصلا آشنایی نداشتم. محسن من رو برد به اون اتاق و از توی کتابحونه خونه چوب کوچولویی رو در آورد. من هم متعجب نگاه می کردم. دیدمدر خونه رو باز کرد و توش یک علم کوچیک توی یک پیاله فلزی هست که کنارش هم دو سه تا شمعه. محسن گفت دستی به علم بکش و به صورتت بمال.

من هم گفتم برای چی؟ گفت مجض تبرک می خوایم بریم سفر. گفتم یعنی این کار ضامن سلامتی سفرمونه؟ گفت آمی خواسته این کار رو بکنیم من هم دوست ندارم باهاش مخالفتی بکنم.

بعدا استفتا هایی رو که به این رفتار دینی وارد بود رو نشون محسن دادم و اون هم کاملا مجاب شد که اشتباهه ولی گفت مردم عادی درک نمی کنند و تو نظرت رو برای خودت نگه دار که همین کار رو هم می کنم.

 

وقتی کسی وارد عاشور خانه می شه باید کفش ها شو در بیاره. حتی نباید کفشش رو دستش بگیره و وارد بشه. یعنی اگر توی کیسه هم بگذاره باز نباید کفش تو بیاد. یک بار من کفشم دستم بود دیدم چند تا خانوم دارن به اردو بال بال می زنن. گفتم بله؟ گفتند کفش هاتو ببر بیرون اینجا عاشور خانه است.

گفتم حج رفتید؟

گفتند آره. گفتم دیدید مردم کفش هاشون رو با خودشون می برند تو حرم؟ گفتند آره. گفتم اینجا بالاتر از حرم خداست؟ چیزی نگفتند. البته من کفشم رو بردم بیرون.

اینها حتی کتاب نوحه یا مرثیه رو هم می بوسند کنار می گذارند. البته شاید منظورشون این باشه که کلامی که مدح معصوم رو می کنه هم کلام مقدسیه.

اگر نذری پخته می شه نباید خانمی که عذر شرعی داره دور رو بر غذا آفتابی بشه. یک بار آمی نذری پخته بود و یک سینی رو برد بالا توی نمازخونه گذاشت.

بعد که مهمونا اومدند اون سینی رو آورد و کنار بقیه غذا تو سفره گذاشت. وقتی همه رفتند گفتم فرق این دو تا چی بود؟

گفت خیلی ها احتمال می دن که این غذا پاک نباشه( دقیقا بخاطر عذر خانومها) به همین دلیل کنار علم می گذاریم تا پاک بشه.

استدلالش اصلا برای من قابل قبول نبود و نیست.

عده بسیاری اعتقاد دارند که حتی بی وضو نباید به علم دست زد.

من در کل از مجالس مذهبی شون خوشم نمیاد. به چند دلیل که بعضی هاشونو می گم.

اولا به زبان خودشونه و من نمی فهمم.

دوم سبک عزاداری و شادیشون فرق داره. بطور گروهی ابیاتی رو می خونند.

سوم به قدری تو ایران عزا و ماتم دیدم که دوست ندارم تو هیچ مجلس مذهبی اینجا شرکت کنم و بیشتر   سبک مجلس ایرانی یا تنهایی خودم تو خونه ام را ترجیح می دم.

قضاوتم کاملا شخصی بود و برداشت خودم بود. ضمن اینکه منکر این قضیه هم نیستم که بدعت ها و نوآوری های نادرستی هم تو ایران توسط خودمون داره به راه می افته.

 

 

نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388  توسط سمیه  | 



باز می خوام محصولی از تلاش دانشمندانی رو به شما نشون بدم که برای راحتی شما از قوه تخیل و تدبر خودشون نهایت استفاده رو کردند!


ببینید و یاد بگیرید و همی آنان را دعا نمایید!



توالت فرنگستانی!!!

په نون باحال:

وقتی رفته بودیم حج، تو مدینه سر راه می رفتیم هتل های ایرانی و انواع قضای حاجت رو اونجا اجابت می کردیم. توی دستشویی های یک هتلی ایرانی ها نوشته بودند:

زائر گرامی، لطفا از رفتن روی توالت فرنگی خود داری فرمایید، تا کاسه توالت نشکند و شما دچار شستگی استخوان لگن نشوید!!!!!!

و این ابتکار ایرانیان عزیز بر تر از اختراع طوطیان هندیست!!!



نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388  توسط سمیه  | 



من دو تا ایمیل آیدی دارم که یکی ایمیل عمومیمه که همه دارن یکی هم بیشتر ایمیل کاری و اداریه. محسن هم هر دو آیدی رو داره. بنده خدا هرچی که به نظرش جالب می رسه برام فوروارد می کنه. به هر دو آیدی!

از طرفی در این خانواده عزیز هم بابا و خواهر کوچیکه هر مطلب جالبی می بینند که 90 درصد مواقع هم مذهبیه برای همه ما عروسان و پسران و دختران و داماد می فرستند و گاهی دقت نمی کنند که عزیز جان! اینی که داری فوروارد می کنی رو کسی که بهت ارسال کرده به اون بنده خدا هم فرستاده!

خلاصه یک وقت می بینید یک سابجکت رو من از چند نفر دریافت می کنم! تازه! بدون لحاظ خواهرهام که خواهر شوهر هم به اونا میفرسته و اونا هم چندباره به من!

از آنجا که خوندن مطالب دینی به زبان انگلیسی مثلا ائمه معصومین رو می گن  the infallible leaders!!  چون برام اصلا جذاب نیست من هم فورا باز نکرده ایمیل های ارسالی از طرف خانواده شوهر رو دیلیت می کنم.

حالا من بیچاره یک بار جلوی محسن ازدهنم دررفت!

گفت یعنی ارسالی های من رو هم نخونده دیلیت می کنی؟

من هم روراست: آره!!

آقا دلش شکست!1

گفت می دونی من با چه ذوقی برات می فرستم!

بهش می گم خوب تو همیشه من نخونده بارم همونا رو تعریف می کنی! من هم می دونم برام می گی دیلیتشون می کنم!!

حرفی نداشت بگه ولی باز دلش شکست!!

گفت خوب باز بخونشون!!

حالا من برای اینکه باور کنه بازشون می کنم هر بار یک ریپلای با همون سابجکت براش می فرستم!!

چه دل نازکن این مردا!

به قول اون شاعره:

اینجور قر بدم یار گله داره!

اون جور قر بدم یار گله داره!

بابا این دل عجب حوصله داره!

نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388  توسط سمیه  | 


 

تا بحال هیچ به این پیشرفت ها و اکتشافات ساده علمی دقت کردید؟

دقت کردید تا ببینید که چطور راحت و بی توجه از کنار زحمتهایی که دانشمندان و نابغه ها برای دستیابی یا اثبات پدیده ای کشیده اند می گذرید؟

هیچ فکر کردید که این پنی سیلینی که دکتر به شما دو هفته هر روز 3 نوبت می ده در اثر کپک زدن هم ظرف و هم فلیمینگ ناظر بر ظرف پیدا شده؟

می دونید اکسیژنی که راحت بدرون می کشید رو لاوازیه بدبختی کشف کرد که بعدا اعدامش کردند؟

می دونید بو علی از قولنج مرد!!

 

می دونید نیوتن چند ماه بعد از افتادن سیب به نیروی گرانشی زمین پی برد؟

می خوام این مثال ها رو بزنم تا بدونید  ما دانشمندان و عالمان علوم چه دردسر ها و زحمتها و حتی تهدید هایی رو متحمل می شیم تا امروز شما براحتی بگید یعنی گلیله خیلی کار مهم کرده که گفته زمین به دور خوردشید می گرده؟؟!!

 

می خوام بدونید که ، ما، دانشمندان تمام روز و ساعات زندگیمون رو وقت علم، تفکر و راحتی بشر کرده ایم و باز می کنیم.

 

از وقتی اومدم هند و فهمیدم که باید مثل دوران اقامت در بلاد کفر باید توی خونه نون بپزم، دنبال راهی بودم تا بتونم این فرآیند نانو تکنولوژی رو بهبود ببخشم. نمی تونستم بپذیرم که باید حتما روی تابه نون رو پخت. چون اینطوری فقط یک طرف نون تا حدی پخته می شه و اگر هم بخواهید بیشتر روی حرارت بمونه می سوزه.

در نتیجه عمل بیکینگBaking اصلا رخ نمی ده و می شه گفت نوعی تفت دادنه که اتفاق می افته. هر چند که بسیاری از دوستان با دیدن این منظره نانو تکنولوژی انگشت حیرت در چشم فرو بردند ولی باز دل تشنه دانش من راضی نمی شد!

تا اینکه روزی....بله اولین فر رو گازی کاملا مهندسی و صد در صد خانگی، با متریال هندی و دانش فنی ایرانی در منزلی در حوالی همین جاها رو نمایی شد!

و باز مغز فراری داده شده ای از مغزهای کشور در آن سوی این دنیای پهناور پرچم پر افتخار ایرانِ...ایرانِ.. حالا ایران رو به احتزاز درآورد!

تا استکبار جهانی بداند که با عقب مانده نگاه داشتن هند و جلو گیری از دستیابی این خاک به دانش برتر تنورولوژی، جوانان ایرانی به کمک خواهند شتافت و خود را از زیر یوغ تابه تفلن وارداتی که با تکنولوژی نچسب ایادی آمریکا بر مردم هند تحمیل شده است خواهد رهانید!

القصه علی ها ذا...

حتما توی پست های قبلی اون اول اولا گمونم مال آبان 87 باشه خوندید که خودم فر روگازی ساختم. امسال تابستون که ایران رفته بودم به چند تا نانوایی سر زدم و دقت کردم تا ببینم این تنور چطوری کار می کنه. حرارتش از کجا دمیده می شه و مصالح کفش چیه و کلی از این کارا.

بعد داشتم این علم رو تعمیم می دادم به روی گاز رو میزی.

همون قابلمه سوراخم رو برداشتم و یک قالب کیک کوچک آلومینیومی رو روی سوراخ برگردوندم. یعنی کفش رو به بالا بود.

بعد هم در قابلمه رو گذاشتم و زیرش رو روشن کردم تا داغ بشه. مثل همیشه خمیرم رو پهن کردم و یک قرص خمیر رو آماده کردم. بعد هم در رو برداشتم روی کف قالب کیک نون رو پهن کردم و دوباره در رو گذاشتم.

 

بعد از 2 دقیقه هم در رو برداشتم و نون رو برگردوندم.

بعد از 2 دقیقه هم نون رو بیرون آوردم و دادم محسن امتحان کنه.

خودم هم چشیدم. نونی به این خوشمزگی تا بحال تو هند نخورده بودم. نحوه پخت خیلی مهمه. نون اصلا خمیر نشد و کاملا مغز پخت بود. جالب اینکه رُتی رو اگر بگذارید یک ساعت بگذره نمی شه خوردش ولی این نون رو من عمدا تا آخر شب تو جا نونی نگهداشتم ببینم کیفیتش چقدر فرق می کنه. نه خمیر موند و نه بیات شد. کاملا نرمِ نرم.

جالب اینکه سنگک هم درست کردم. کافیه اون یکی قابلمه فر رو بردارم، کفش سنگریزه بریزم و با ترتیب بالا بگذارمش روی شعله البته این بار بدون قالب. بعد که تنور گرم شد خمیر رو روی سنگریز چهن می کنم و این چنین عقده دل از دوری سنگک باز می کنم! مزه اش به اینه که بعد از اینکه سنگک رو در میارم باید با سکه دو روپیه ای سنگ ها رو از روش بپرونم!

یادش بخیر بچه بودیم می رفتیم نونوایی!!


 باید محسن باشه تا موقع پخت نون عکس بگیره. به محضی که چنین اتفاق نادری رخ داد حتما عکس تافتون و سنگکم رو می گذارم!

این چنین شد که من هم گامی در راستای ارتقای دانش خانگی بشری برداشتم!

 

نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388  توسط سمیه  | 


 


از ابراز ارادت من به مجموعه تلویزیونی( همون سوپ آپرا) روزانه Desperate Housewives چند پستی بیش نمی گذره. اوائل بخاطر قرتی بازی و  پوز زنی که بین این زن ها بود داستان رو دنبال می کردم، ولی الان فرق داره.

داستان سریال به نظر من بخوبی داره هدایت می شه. هر چند که بالای 70%( آمار از نوع کشکی است) حول س ک  س و شوهر این با زن آن بودن می گذره ولی نکات آموزنده هم داره.

 

من از بین 5-6 شخصیت زن این فیلم از همه بیشتر از لینِتLynnette  خوشم اومده.

زنی که 5 فرزند داره که یکیشون از همسر اول شوهرشه که بطور غافلگیرانه از وجودش با خبر می شه.

این زن در مرحله از زندگیش رییس همسرش می شه و بعد ها با هم رستوران پیتزا پزی راه می اندازن.

فراز و نشیب تو زندگیشون زیاده. آشپز ماهر رستوران در مدتی که شوهر در بستر بیماری افتاده به لینت نزدیک می شه و می خواد با او رابطه برقرار کنه. لینت، با اینکه کمی به اون علاقمند شده ولی خائن نیست و حریمش رو حفظ میکنه و به همسرش وفادار می مونه. شوهرش، تام به این علاقه آشپز پی می بره و لینت از روی پختگی آشپز رو اخراج می کنه. در گیرو دار اثبات پاکی و وفاداری طی حادثه ای هر دو می فهمند که لینت مبتلا به سرطان و تومور مغزیه.

 

هر دو به خوبی این مرحله رو طی می کنند. مثل مرحله ای که با موضوع آشپز دست و پنجه نرم می کردند.

هرچند که تام ته دلش حرف وفادار بودن لینت رو باور نمی کنه ولی باز دوستش داره و در جای دیگه یقین پیدا می کنه.

همدلی و همراهی این دوتا تو گذر از مشکلات و بحرانهاشون برام جالبه. نوع برخوردی که برای تربیت بچه هاش پیاده می کنند.

 

یا بری همون همسایه موقرمز بر اعتیاد الکلیش غلبه می کنه و با گذشت بسیار برای حفظ ابروی دختر نوجوانش، با پوشیدن پروتز های بارداری وانمود می کنه که حامله است و در واقع نوه اش رو بعنوان فرزند خودش و همسر فعلیش به همه معرفی می کنه.

روندی که بری با همسایه ی مغرور و تودار داره هم جالبه. این دو با هم به رقابت می پردازند و در آخر هم سر همین رقابت های هنری پی می برند که با همکاریشون می تونن کسب درآمدی کنند.

طی این همکاری کدورت های قبلی تا حدی تعدیل می شه و در نهایت همه این جمع 5- نفره برای حمایت از همسایه مغرور و خودخواه ( بعدا دلیل موضعش آشکار می شه) با هم همکاری می کنند.

 

من به ذره ذره رفتارهاشون نه بعنوان فیلم و سرگرمی، بعنوان یک فیلم آموزشی نگاه می کنم.

دشمنی ها و متلک انداختن هاشون هم حد داره و حساب.

می دونن که چون همسایه هستند باید با هم کنار بیان ولی صراحت لهجه اشون رو از دست نمی دهند. وقتی به هم ابراز علاقه می کنند واقعا علاقه دارند و وقتی عذر خواهی می کنند جدا نادمند.

 

وقتی ابراز علاقه می کنند بدی های گذشته با اینکه همیشه تو ذهنشون هست ولی کم رنگ می شه و وقتی عذرخواهی می کنند خجالت می کشن و بخشیده می شن.

 

من به چشم یک الگو پذیر نگاه می کردم. قسمتی هست که دو ساکنان مذکر یکی از خانه های محله می خواهند با هم ازدواج کنند*

لینت و تام به برگزاری مراسم عروسی کمک می کنند که این وسط با نصیحت نسنجیده تام بین دو داماد دلخوری بوجود می آید و هر کدام به طرفی می روند.

لینت و تام تصمیم می گیرند تا اونها رو آشتی دهند. به اتاقی می برند و اول لینت بهشون می گه که همسر من نسنجیده یک نصیحت نابجایی می کنه که باعث کدورت می شه. حالا می خواد بگه که حرفش رو پس می گیره. تام می گه اتفاقا من روی حرفم هستم. برای اینکه باید از همین الان ثابت کنید که زیر بار حرف همدیگه نمی روید. نباید بگذارید اون یکی به شما زور بگه. همین امروز باید تکلیفتون رو مشخص کنید.

لینت داره بال بال می زنه که چرا شوهرش بدتر از قبل روی نصیحتش پافشاری می کنه.

تام می گه:

اگر فکر میکنید که الان باید یکی تون نظر اون یکی رو در مورد تزیینات عروسیتون قبول کنه، ببینید آیا این فرد ارزش این رو داره که به پاش بسوزید؟ حتی اگر فرزندی رو از ازدواج اولتون ازش پنهان کنید؟ و ازش بخواهید تا اون رو جزئی از خانواده تون بدونه؟

حتی اگر اختیار دلش رو لحظه ای به مردی بده؟ حتی اگر به بیماری مبتلا بشه و سرطان بگیره؟ حتی اگر طوفانی تمام زندگی و خونه تون رو نابود کنه؟

باز هم حاضرید در کنار همچین کسی که به شما زور گفته بمونید؟ پس بهتره همین الان تصمیم بگیرید.

دو داماد بله رو می گن و میرن. لینت تام رو می بوسه. نگاه هاشون همه حرفها رو می زنه.

شاید روزی که این پست رو می نوشتم فکر نمی کردم که از یک سریالی که به نظرم درپیت و صرفا سرگرم کننده بود بخوام حرفی یا نکته ای رو یاد بگیرم.

از این سریال در حدی که من دیدم میشه مراحل بخشش، گذشت و ایثار رو دید. همین طور بی انتهایی فتنه جویی و فساد رو. هر دو وجه به نظرم به حد متعادلی توی سریال رعایت شده اند. البته من دارم در حدی که این سریال رو دیده ام نظر می دم ولی..قطعا باز دنبالش می کنم.

چون می شه با غربال کردن وجوه س ک س ی سریال چیزهایی هم یاد گرفت و استفاده کرد.

 

چند قسمتی رو که دیدم برام بیشتر پیام داشت تا سرگرمی.

وقتی آخرین قسمت از این فصل تموم شد، چند دقیقه ای با خودم در مورد الگو پذیری و وجه عینی یک الگو و سرمشق فکر کردم.

دیدم که چطور مجذوب این سریال شدم و دوست دارم من هم اگر در موقعیت های مانند اونها قرار بگیرم مثل اونها سنجیده برخورد کنم. اگر بخشیدم ببخشم و دوباره در دعوای بعدی مورد بخشش رو نبش قبر نکنم و اگر عذرخواهی کردم ثابت کرده باشم که پشیمونم و در پی جبران مافات.

اگر تعهدی رو متعهد شدم سرش بایستم و اگر موردی جای بخششی نداشت مسامحه نکنم.

 

تمام این مورد ها رو از یک سریالی که به قول جاریم صرفا برای سرگرم کردن زنان خانه دار( من!) و یحتمل کم سواد ساخته شده یاد گرفتم.

بعد یاد این افتادم که اواخر دهه شصت در برنامه سلام صبح بخیر( به نظرم) در روز تولد حضرت فاطمه از زنی پرسیدند که الگوی شما در زندگی کیه و اون هم جواب داد اوشین. خیلی پر تلاشه و زحمتکشه و ... .

یادتونه چطور همه ازش حرف زدند؟

من هم مثل اون زن شخصیت های توی این فیلم رو به نوعی الگوی خودم قرار دادم.

بعد که با خودم رو راست شدم گفتم تعارف نداریم که سر خودم هم که نمی تونم  شیره بمالم، برای لحظه ای یا لحظاتی شخصیت های داستان قهرمان های من شدند.

 

مشکل الگو پذیری من کجاست؟ منی که سعی می کنم درحدی که مقدور هست فرد متدینی در این عالم مدرن باشم( انگار مدرنیته و دین با هم جمع نمی شن) چطور یادم رفت که حضرت فاطمه باید الگوی من باشه؟

لطفا افراد مذهبی موضع نگیرند و من رو تکفیر نکنند. فکر کنم بچه های رشته علوم اجتماعی بهتر بتونند کمک کنند، بخصوص جامعه شناسی، روانشناسی و ارتباطات.

 

برای خودم چند دلیلی رو پیدا کردم. مصادیق ما از الگوی یک زن نمونه امون کمه. داستان هایی که از حضرتش روایت شده اند به نظرم کم هستند. منظور این نیست که ایشون الگو نیستند که برعکس هستند و باید ما به ایشون نگاه کنیم ولی چقدر تونستیم آموزه هاشون رو به زبان امروزی برای زنان و دخترانمون بیان کنیم؟

بعد ازشون انتظار داشته باشیم تا ایشون رو بعنوان یک الگوی نمونه بپذیرند؟ و بعدتر اگر عمل نکردند اونها رو قضاوت کنیم؟

کی درس دادیم که بخوایم همون رو امتحان بگیریم و انتظار نمره قبولی از شاگردهامون داشته باشیم؟

من می گم متاسفانه خوب عمل نشده.  البته اگر من به حساب بیام.

تو مدرسه لعنت خدا بر نحوه مدیریت و تفکرش باد، دائم گفتند که حضرت الگوی شما هستند،

خوب بگید در چه مورد؟ بگید چه طوری؟

همه اش که داستان کوچه و سقیفه بنی ساعده نیست؟

همه اش این نیست که تسبیحات اربعه چطور مشخص شد؟

همه اش که حکایت سه روز روزه گرفتن نیست؟

خیلی ها هست که گفته نشده یا زبانی برای بیانش به زبان امروز ما نبوده.

بعد انتظار داریم همه مون فاطمی باشیم و اونایی رو که ما خودمون یادشون ندادیم بازخواست کنیم.

چطور می شه از این اطلاعات اندک الگو پذیر بود؟

شاید هم من در دام تهاجم فرهنگی غرب افتادم و یک سریال مستهجن رو الگوی خودم قرار دادم.

واقعا اگر کسی اینطور فکر کرد باید به حالش گریست.

باز این پست نا تمام موند.


 *

می دونید دیگه از اونان! چون اعلام رسمی شده از رسانه های بین المللی که ما تو ایران از اینا نداریم، و چون من اینجا و توی فیلمهای آمریکایی دیدم می دونم چیه که ما تو ایران از اینا نداریم، مطمئنا نمی دونید منظورم چیه! مگر اینکه یا تو ایران از اینا داشته باشیم که نداریم، یا اینکه ایران زندگی نکرده باشید تا از اینایی که ما تو ایران نداریم شما اونجا داشته باشید و دیده باشید، یا اینکه خودتون از اینایی که ما تو ایران نداریم شما باشید که اگر اینطوره یقینا تو ایران نمی تونید ساکن و خواننده این وبلاگ بوده باشید!

نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388  توسط سمیه  | 


من سوالی دارم از خدمت عزیزان خواننده خاموش یا روشن یا راهنمای چپ و راست این وبلاگ.

به نظر شما چطور و کی می تونه 20 عدد کیت کت رو ظرف 3 روز هاپولی کنه؟



ناگفته نماند که یک بسته گنده توبلرونه هم قبلا به همین نحو خونه مون هاپولایز شده!



الان کمی عصبانی هستم. کمی فکر کنید می فهمید.

هر چند محسن از روی عصبانیتم قول داد تا برام توبلرونه وکیت کت بخره، ولی اونی که اینو خورده خدایی خیلی دلش شکلات می خواسته!!

تله موش هم نمی شه براش گذاشت.

من عصبانی هستم.

نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388  توسط سمیه  | 



از نظر من بی زبون ترین وسیله خانگی جارو برقیه. جارو برقیه من کیسه دایمی داشت که بنده بدلیل مراقبتهای صحیح توی انتقال بار و اینا گم کردم.

الان از پاکت های جاروبرقی استفاده می کنم

مدت ها به خودم می گفتم که مکش این جارو کم شده و در چراییش دایم زیر درخت سیب می رفتم ولی نتیجه ای نمی گرفتم!

تا اینکه دیدم جناب همسر هر چی جارو می زنه( دو نقطه دی!!) باز زمین تمیز نمی شه و تو دلم می گفتم به این مردها نمی شه یک کار داد درست انجام بدهند.

راستش امروز هم که داشتم جارو می کردم تو این فکر بودم که یک پستی در همین زمینه بنویسم که یک دفعه آشغال همون سیبی که حوا خورده بود محکم خورد تو سرم!!

درد گرفت خوب فکر کنید از اون بالا بالا اومده با چه شتابی بعد چون سالها در راه بوده سر راه کلی زباله کیهانی هم بهش چسبیده بود!

خلاصه آشغال سیبه به سرم زد بابا این بنده خدا رو باز کن نگاهی به فیلتر و کمپرسورش بنداز!

آقا جماعت دانشمند خواننده و خاننده( یعنی کسی که می خندد!) این وبلاگ! دیدم کیسه از جاش در اومده و تمام گرد رفته توی فیلتر و چیزی نمونده بره توی کمپسور!!

کمی تا اندکی سکته رو زدم!

نشستم فیلتر رو تمیز کنم دیدم اینقدر گرد روش متراکم شده که با یک قاشق مجبور شدم بتراشم و لایه هایی مثل پنبه رو از روش بکنم!

ای ول دیگه کسی خونه ما غذا نمی خوره!!


بعد دیدم به! همه جای توی موتور گرده . هر چی با برس کوچیکه جارو تمیز می کردم باز توش گرد جامد می موند.

جارو رو زیر بغلم زدم و از آنجا که در چادر چاقچور کردن برای رفتن به بالکن بنده بی اندازه فراخ هستم( با عرض پوزش از خوانندگان با فرهنگ!) جارو رو بردم حموم و گفتم جَهَندَم و ضرر! حموم رو می شورم!


تا حد زیادی تمیز کردم بعد هم رفتم سشوار رو آوردم و با سشوار هم تمام گردها رو خالی کردم.

جارو شد مثل روزی که از کارخونه بدنیا اومد!

تمیز تمیز!

بعد اومدم پاکت جدید انداختم و دیدم ای وای! این بیچاره چی کشیده از من!

علامت پر بودن مخزن که قرمزه و همیشه خدا بخشی حداقل دو سومش پیدا بود کاملا محو شده!

یعنی..فشار بر کمپرسور نیست و مخزن جارو در وضعیت حداکثر مکش قرار گرفته!


آی دلم برای این مظلوم سوخت! آی دلم سوخت!

دستی به سر و روش کشیدم و تمیزش کردم تا شاید من رو ببخشه.

بعد هم امتحان کردم دیدم درست مثل موقعی شده که رفتی حموم، بعد که حسابی خیس خوردی و چرک کردی، بینیت هم حسابی نرم شد، اون دمای آخر که می خوای آخرین آبکشی رو بکنی یک فین جانانه می کنی و همه چی میاد بیرون! چه حالی داره اون لحظه!! با هر نفس می تونی تا ته ته نایژه هات رو حس کنی!

جارو هم دقیقا همون حال رو پیدا کرده بود!

بغلش کردم و گفتم من از تو مَنذِرَت می خوام!!

اینطوری روز من با جاروی نازنینم گذشت!


عجب روز خوبی؛ من و دماغم و جارو برقیم!!

نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388  توسط سمیه  | 


Blog Skin